در مورد رهبری عزیز ایران

آيت الله نوري همداني ازمراجعي بودند كه بعدازرحلت امام (ره)اعتقادداشتند انقلاب اسلامي ديگرمشروعيت ندارد ولي چندسال پيش دراقدامي عجيب ايشان شروع به تاييد نظام وشخص مقام معظم رهبري كردند.وهميشه اولين شخصي هستند كه درراهپيمايي ها واتفاقات اجتماعي پيام مي دهند.ازايشان دليل اين تغييررويه سوال شده كه ايشان فرمودند:شبي درخواب حضرت فاطمه الزهرا(س)راملاقات كردم كه بي بي فرمودند:شوهرم علي تنها ماند.

 نگذاريد فرزندم علي تنها بماند.

 

تنها خداست که شما را داوری می کند

تنها خداست که شما را داوری می کند

اگر درستکار و صادقید، آدمها شما را فریب خواهند داد: با این وجود امین و صادق بمانید

اگر مهربان هستید، آدمها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند: با این وجود مهربان باشید

اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت: با این وجود موفق باشید

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند: با این وجود شاد باشید

آنچه شما سالهایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدمها یک شبه نابودش می کنند با این حال بنا کنید.

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند، حتی اگر بهترین خود را ایثار کنید باز می گویند کافی نیست: با این وجود بهترین خود را ایثار کنید

در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد.

تنها خداست که شما را داوری می کند.

آموختن

آموختن

.

.

.

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که


آموختی ، پرواز را.


راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از


تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو


اضافه می کند.


 
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و


هر قدر که زودباشی، دیر.


و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا


باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان


گسترده شوی.


من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک


کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.


بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در


حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن


را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را


از یاد برده بودند.


پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در


پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده


بودند!


اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می


شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن


را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز


بسیار می دانست!


آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق


و از اشتیاق به معرفت.


و

 

و

و
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی


، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از


خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر


که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا


باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.    

 

                                                                                                         

بار الهی

بار الهی

امروز از اعماق وجودم، با تو به گفت وگو می نشینم،
به خاطر تمام الطاف و نعمت هایی که به من دادی، تو
را سپاس می گویم.
و از تو می خواهم که مرا یاری کنی تا تمام صفات خوب
و زیبا را در وجودم شکوفا کنم.
معبودا! تقدیر مرا آنگونه که صلاح من در آن است
برایم رقم بزن. شاید من در انتخاب راه اشتباه کرده
باشم،
از تو می خواهم که راه درست را به من نشان دهی، راهی
که مرا به تو برساند.

عصر یک جمعه ی دلگیر،
دلم گفت بگویم،
بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
و هنوزم که هنوز است،
غم عشق به پایان نرسیدست.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟
عصر این جمعه ی دلگیر،
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجایی گل نرگس

*******************************************

امام زمان (عج)می فرمایند:

اگرشیعیان ما-که خداوندتوفیق عبادتشان دهد-درراه ایفای

پیمانی که بردوش دارندهمدل شوند میمنت ملاقات ماازایشان به

تاخیر نمی افتدوسعادت دیدارما زودترنصیبشان می گشت.دیداری

برمبنای شناختی راستین وصداقتی ازآنان نسبت به ما.علت مخفی شدن

ماازآنان چیزی نیست جزآنچه ازکردارآنان به ما میرسدوما

توقع انجام این کارها راازآنان نداریم.

ازجایی نجوایی از غیبت امام زمان اینطوری شنیدم که:آقا جان

اگه بخاطر زیادی گناهام نمیای ازخدا بخواه منو از رو زمین برداره

تا راه برای شما باز بشه.اما من میگم یااباصالح کمکم کن اونقدر

خوب بشم وباشم تا از صمیم قلب برای فرجت دعا کنم تا ظهورت

رو حس کنم.(میدونم زیادی خواستم)شما ها رو نمیدونم !!!!

بسمه تعالی

فاطمه بضعه منی ( فاطمه پاره تن من است ) رسول اعظم (ص

فاطمیه محرمی است دیگر    آن عزای حسین این مادر

آن عزای بزرگ ثارالله        وین عزای عظیم آل الله

ایام فاطمیه و مصیبت عظمای صدیقه کبری ، شهیده راه ولایت و امامت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را عرض تسلیت داریم محضر مبارک قطب عالم امکان محور دایره وجود ولی عصر ارواحنافدا و همه شیفتگان خاندان رسالت.

فاطمه آیت حق مظهر رحمان باشد فاطمه سر خدا کوثر قرآن باشد

فاطمه جسم جهان را به مثل جان باشد فاطمه فخر بشر اسوه نسوان باشد

فاطمه چون شب قدر است که پنهان باشد

فاطمه دخت نبی نور نبوت باشد فاطمه یار علی کفو ولایت باشد

فاطمه یاور دین مام امامت باشد فاطمه صاحب اسباب شفاعت باشد

فاطمه اصل بقاء جنت رضوان باشد

نشانی از خدا

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید :

 * آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

-  کسی پاسخ نداد .
استاد دوباره پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

- دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

- برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد .
دانشجویی اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از   همکلاسی هایش پرسید:

* آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

- همه سکوت کردند.
* آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

- همچنان کسی چیزی نگفت.
* آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
- وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کردکه استادشان مغز ندارد.

مرگ

نمی خواستم سخن از مرگ بگویم اما وقتی بعضی ها فکرشون....!!!
خوبی دنیا به این هست که انسان نداند کی و کجا از دنیا میرود تا بتواند زندگی کند
این را همه شما قبول دارین....!
اما اگر یک روزی یکی به شما بگوید شما تا 2 سال دیگر بیشتر زنده نیستی
چه میکنید... آیا منتظرمرگ از همان لحظه هستید.... ایا به تحصیل و رفتن به دانشگاه
مدرسه و یا کارتون ادامه میدهید.....!!!!!!
همه فکرتون مشغول مرگ و زندگی بعد از مرگ می شود آره
اونهایی که میگن به بهشت و جهنم اعتقاد نداریم لحظه ای توی فکر فرو میروند
چون می دانند مرگ نزدیک هست چه قبول داشته باشند چه قبول نداشته باشند
باید بروند امیدوارم شما دوستان عزیز همچین مشکلی برایتون پیش نیاید...!!!
در روایت آمده است که هیچ روزی نیست مگر آنکه ملک الموت بر مردم نظری می اندازد
پس اگر آنها را در حال معصیت یا لهو و لعب یا خندان و خوشحال می بیند می گوید:
ای مسکین چه چیزی تو را در غفلت فرو برده است؟ هر کاری می خواهی انجام بده که از برای تو در دست من
سختی های مرگ است که بوسیله آن رگ گردنت را پاره می کنم.....
عزرائیل(ع) در هر روز پنج بار افراد خانه را صدا میزند(شرح در آپ های بعدی
)

****************************************************
آیا می دونین طولانی ترین روز انسان چه روزی است؟
روزی خداوند متعال به عزراءیل فرمود: از اندوه و مرگها که به وسیله تو سراسر عالم را گرفته است
در کدامین رویداد مرگ دلت سوخت؟ میدونین عزرائیل چه پاسخی داد....؟؟؟؟؟

شاید آدمیت با مردن زنده می شه........

دل بستن

 ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است