دل خوشی هایم
|
|
تسلیت براي خسرو شكيبايي و تك نقش هميشه عمرش؛ حميد. حميد. حميد هامون...
خبر مثل هميشه درست است. خبرگزاريها تأييدش مي كنند. عكسش را گذاشته اند و چند سطري هم برايش نوشته اند. اينكه از كجا شروع كرد و چطوري بازيگر سينما شد و چند تا فيلم بازي كرد و چند تا سريال و همين. با چند نفر هم مصاحبه كرده اند و آنها هم گفته اند كه او بازيگر خوبي بوده است و چنين بوده است و چنان. همه زندگي و مرگ يك آدم، در همين كلمات خلاصه مي شود و تمام. مثل همين كلمه هايي كه دارم مي نويسم و فكر مي كنم كه همين ها هم نبايد نوشته شوند. به نظرم، او هنوز زنده است؛ لابلاي فريم به فريم فيلمهايي كه بازي كرد، ميان همه ديالوگهايي كه گفت و همه چيزهايي كه از خودش به يادگار باقي گذاشت و بيشتر از همه نقش حميد بود، حميد هامون. بعضيها فطرتاً بازيگرند. مادرزادي. بدون نياز به تأييديه و مدركي از جايي. توانايي اش را دارند و فقط كافيست كه جايي براي بروز پيدا كنند. مي شكفند. او، اين طور بود. دو سه فيلم بازي كرده بود كه به «هامون» رسيد. شد «حميد هامون». آدمي با يك دنيا عشق و دلتنگي. مهرجويي فيلمنامه را خوب نوشته بود، اما او بود كه بهتر بازي اش كرد. شايد اگر او نبود، اين دلسوختگي و حسرت عشقي از كف رفته، اين گونه توي «هامون» موج نمي زد. موجي كه از پرده بيرون مي زد و توي ذهن آدمهايي مي ريخت كه خودشان را در آشفتگيهاي عاشقانه او جستجو مي كردند... در سرك كشيدنهاي بسيارش به كتابها... به مكاشفه اينكه آيا ابراهيم از سر عشق بود كه خنجر بر حنجره اسماعيل گذاشت؟ به اينكه: «مرا تو بي سببي نيستي... به راستي صلت كدام قصيده اي، اي غزل؟» خيلي از شاعرها، در تك بيتهايشان جاودانه مي شوند، حتي اگر ديوانهاي شعر بسياري داشته باشند. تك بيت ديوانهاي او، «حميد هامون» بود. نقشي كه انگار لباسش را، درست اندازه قد و قامتش دوخته بودند. به تن اش مي آمد. شده بود خودش. بازي نمي كرد. خود خودش بود. بي هيچ اضافه اي. شايد هم نه؛ شايد هم آن طور بازي اش كرد كه لباس، اندازه تنش شد. نمي دانم. مي شود لباسي، خودش را اندازه تن كسي كند كه او را پوشيده؟ مي شود؟! * آشفتگي از سر و رويش مي بارد. توي آپارتمان خالي، لابلاي انبوهي از كاغذهاي سياه شده از كلمات نشسته و فكر مي كند. به چه چيز، نميدانم. با حوله حمام نشسته و به پاركتهاي كف آپارتمان خالي چشم دوخته و به حرفهاي پيرمرد گوش مي كند: دبيري: تقصير خودته، دانشمند هوشمند... گول بورژوازي فاسد رو خوردي، مي خواستي پولدار شي، خودتو فروختي. شنيدن اين كلمات، سخت است، نه حميد؟ اينكه بداني هيچوقت عشقي در كار نبوده... هيچوقت عشقي آن چنان نبوده كه تو مي پنداشتي... اينكه هيچ وقت كسي تو را آن گونه دوست نداشته كه بايد... اينكه تو عاشق دختركي شده اي كه تو را نشناخته بوده... اينكه عاشق چيزي شده بودي كه حقت نبود، نبايد مي شدي... وقتي هر كس تو را فقط به اندازه ظرف كوچك ذهنش دوست دارد، تو چرا بايد اين طوري خودت را فدايش كني؟! سخت است اينگونه عاشق بودن، نه؟! * * آه، حميد. حميد. حميد هامون... * نوشته شده توسط : خودم هستم | یکشنبه سی ام تیر 1387 | 0:50 | لينک ثابت | موضوع:
دو فرشته
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب، در خانه ی یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. نوشته شده توسط : خودم هستم | شنبه بیست و نهم تیر 1387 | 23:24 | لينک ثابت | موضوع: |
|
|